در جريان آخرين سفري که حضرت آقا به استان هرمزگان، يک تيم از بچههاي مذهبي کهنهکار، فيلمبرداري سفر را به عهده داشتند. در يکي از روزها تيم فيلمبرداري از فرصت استفاده کردند و براي شنيدن حرفهاي مردم بندرعباس با تجهيزات کامل فيلمبرداري به داخل شهر رفتند. حضرت آقا که از اين جريان با خبر شدهبودند، پيشنهاد فرمودند که، به عنوان تيم فيلمبردار و با سر و صورتي پوشيده در برنامه شرکت نمايند.
يکي از برنامه هاي آن روز ديدار از خانه شهيدي از شهداي بندر عباس بود. البته خانهاي در کار نبود، بلکه سرپناهي بود که با نيهاي خشکشده ساخته شدهبود و به آن کپري ميگفتند. از مادر شهيد که پيرزني تکيده و آفتابسوخته بود، سؤال شد: «مادر جان آيا خبر داري که حضرت آقا به استان شما آمده اند؟» پيرزن گفت: «بله، خبر دارم». ديشب فرزند شهيدم به خوابم آمد و گفت: «آقا که به بندر عباس تشريف ميآورند، حتماً به خانه ما خواهند آمد، ولي به ايشان بگوئيد که اينقدر از خدا طلب شهادت نکند، چون ايشان خيلي کارها دارد که بايد انجام بدهد». و ادامه داد: «من مطمئنم که امروز در جمع شما که به خانهام آمده ايد، حتماً حضرت آقا نيز حضور دارند».
و در این عالم رازی نهفته است که جز به بهای خون فاش نمی شود
شهید آوینی
Our war with the U.S. and the U.S. pulp are
[ آخرین صفحه ] [ صفحه 30 از 105
] [ صفحه بعد ]