خوب دوست عزیز شما بفرمائید که چگونه شد که شما به این روز افتادید و چه کسانی و با چه اهدافی این کار را با شما انجام دادند؟
اولا سلام!
دوما لعنت خدا بر کسانی که به امثال من بیگناه حمله میکنند و عقده هایشان را خالی میکنند.
والا چی بگم. من خودم هم موندم که اینها چرا به طرف من حمله ور شدند و این برخورد کثیف را با من کردند. در اول کار باید بگم که من حامی هیچ حزبی نیستم. ولی از روزی که حامیان موج سبز این کار را با من انجام دادند از موج سبز متنفر شدم. البته از دوستان و همکارانم شنیده بودم که اینها با امثال من برخورد میکنند نمیدونم بخاطر ظاهرمونه! راستشو بخواهید من تو عمرم نماز نخوانده ام! بخاطر شغلم اصلا نمیتوانم روزه بگیرم. و هیچ شباهتی به مخالفان این گروه نداشتم. نمیدونم چی بگم هیچ جور نمیتونم این کارشون رو توصیف کنم. بگذارید از اول داستان بگویم که چه شد و در آنروز چه بر سر من آمد.
حدودا ساعت ۱۰ صبح بود و طبق معمول سر کوچه که به خیابان وصل میشد ایستاده بودم و به کار خودم مشغول بودم. از دور گروهی سبز پوش دیده میشد که به طرف من می آمدند . اول در وسط خیابان جمع شدند و شروع به سر دادن شعار کردند. من هم فقط نگاه میکردم. و کارهای مضحکشان برایم عجیب بود ولی به جان خودم هیچ عکس العملی نشان ندادم که آنها را تحریک کنم. ظاهرشان عجیب بود جوانان بی بند و بار لفت و لیس! دخترکهای بزک کرده هم در جمع به صورت مشهود دیده میشدند. که انگیزه پسرهای لات و هرزه را برای تخریب اموال عمومی بیشتر میکردند. مثال یک پسره بخاطر خود نمایی پیش دخترها چنان حرکات موزونی را انجام میداد که گویی یک گورخر در وسط سیرک در حال نمایش است! خلاصه ناگهان یکی از آنها من فلک زده را به دیگران نشان داد و گروهی به طرف من حمله ور شدند. ترس تمام وجود مرا فرا گرفت. و نتوانستم از جایم تکان بخورم. یاد اتفاقاتی که دوستانم برایم تعریف کرده بودند افتادم. خلاصه منو گرفتن و کشان کشان روی زمین به وسط خیابان بردند. من هر چه فریاد زدم و گفتم که با من چکار دارید؟ مگه من چه گناهی کردم و... هیچ توجهی نکردند. انگار اصلا صدای من را نمیشنیدند.
خلاصه تا وسط خیابان رسیدیم یکیشون تو دهنم بنزین ریخت و یه کبریت انداخت توش! دهنم آتیش گرفت! هر چی خورده بودم داشت میسوخت! بدنم داشت داغ میشد. هیچ کاری هم نمیتونستم بکنم. هر چی فریاد میزدم و کمک میخواستم کسی به دادم نمیرسید. حدودا نزدیک به ده دقیقه همینطوری داشتم میسوختم. نامردها حتی در حال سوختن هم ضرباتی را با چوب و سنگ به من وارد میکردند. ناگهان من فلک زده را به زمین انداختند و هر چی خورده بودم از دهنم بیرون ریخت البته خاکسترش!
دوست داشتم که قدرتی داشتم و از خودم دفاع میکردم! من در حال سوختن - ناله و فریاد زدن بودم و آنها در حال سوت و کف شادی! مگه من چه کار کرده بودم؟ اگه من نباشم که شهر پر از آشغال میشود و خود همین مردم حیوان صفت مریض میشوند. بشکند این دسته که نمک ندارد! منی که سالها در گرما و سرما- باران و برف به همین مردم خدمت کردم ولی آخر چطور از من تشکر کردند! از خدا خواستم که به دادم برسد. در همین لحظه بود که گروهی با شعار حیدر حیدر به طرف این نامردها آمدند و آنها را فراری دادند. اول آتش درونم را خاموش کردند و با مهربانی دسته ام را گرفتند و به جای اصلیم همان سر کوچه منتقل کردند. خدا خیرشان دهد برعکس آن جماعت نامرد این گروه جوانهای مهربان و خاکی بودند. چند تاشون هم خونی و زخمی شده بودند. من هم زخمی بودم و حالشان را درک میکردم و از آنها تشکر کردم ولی صدایم را نشنیدند و رفتند
تازه اینجا فرق بین خوب و بد را فهمیدم. و گفتم خدایا من به عنوان یک سطل آشغالی از بعضی بنده هایت باخاصیترم لااقل آزارم به کسی نمیرسد.
نظر فراموش نشود. یا علی ع
[ آخرین صفحه ] [ صفحه 44 از 105
] [ صفحه بعد ]